X
تبلیغات
حدیث سکوت

حدیث سکوت

پر کن پیاله را ...

پر کن پیاله را
که این جام آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها ــ که در پی هم می شود تهی ــ
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد!

من با سمند سر کش جادویی شراب
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها ...
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل :که آب ... آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را ...

فریدون مشیری


+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 15:21  توسط ح/ث  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 14:51  توسط ح/ث  | 

نوروز

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی بکام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

(فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 14:44  توسط ح/ث  | 

نوايي تازه

 

شنيدم مصرعي شيوا، كه شيرين بود مضمونش

« منم مجنون آن ليلا كه صد ليلاست مجنونش‌»

 

به خود گفتم تو هم مجنون يك ليلاي زيبايي

كه جان داروي عمر توست در لبهاي ميگونش

 

بر آر از سينه جان شعر شورانگيز دلخواهي

مگر آن ماه را سازي بدين افسان افسونش!

 

نوايي تازه از ساز محبت، در جهان سركن،

كزين آوا بياسايي ز گردش‌هاي گردونش.

 

به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ ديگر زن

كه خود آگاهي از نيرنگ دوران و شبيخونش.

 

ز عشق آغاز كن، تا نقش گردون را بگرداني،

كه تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش،

 

به مهر آويز و جان را روشنايي ده كه اين آيين

همه شادي است فرمانش، همه ياري است قانونش

 

غم عشق تو را نازم، چنان در سينه رخت افكند

كه غم‌هاي دگر را كرد از اين خانه بيرونش!

 

غرور حسنش از ره مي‌برد، اي دل صبوري كن!

به خود باز آورد بار دگر شعر فريدونش.

 

(فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 14:43  توسط ح/ث  | 

ياد و كنار

 

روزهايي كه بي تو مي‌گذرد

گرچه با ياد توست ثانيه‌هاش

آرزو باز مي كشد فرياد:

در كنار تو مي‌گذشت، ايكاش!

 

(فریدون مشیری )


عشق

 

عشق، هر جا رو كند آنجا خوش است.

گر به دريا افكند دريا خوش است.

 

گر بسوزاند در آتش، دلكش است.

اي خوشا آن دل، كه در اين آتش است.

 

تا ببيني عشق را آيينه‌وار

آتشي از جان خاموشت برآر!

 

هر چه مي‌خواهي، به دنيا در نگر

دشمني از خود نداري سخت‌تر!

 

عشق پيروزت كند بر خويشتن

عشق آتش مي‌زند در ما و من.

 

عشق را درياب و خود را واگذار

تا بيابي جان نو، خورشيدوار.

 

عشق هستي‌زا و روح‌افزا بود

هر چه فرمان مي‌دهد زيبا بود.

 

(فریدون مشیری )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 14:42  توسط ح/ث  | 

بهاري پر از ارغوان

 

تو را دارم اي گل، جهان با من است.

تو تا با مني، جان جان با من است.

 

چو مي‌تابد از دور پيشاني‌ات

كران تا كران آسمان با من است.

 

چو خندان به سوي من آيي به مهر

بهاري پر از ارغوان با من است !

 

كنار تو هر لحظه گويم به خويش

كه خوشبختي بي‌كران با من است.

 

روانم بياسايد از هر غمي

چو بينم كه مهرت روان با من است.

 

چه غم دارم از تلخي روزگار،

شكر خنده آن دهان با من است.

 

(فریدون مشیری)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 14:40  توسط ح/ث  | 

نمی خواهم بمیرم

 

نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت  ؟

کجا باید صدا سرداد  ؟

در زیر کدامین آسمان ،

در زیر کدامین کوه ؟

که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه ،

که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد ؟

کجا باید صدا سر داد ؟

 

فضا خاموش  و درگاه قضا دور است ،

زمین کر ، آسمان کور است

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت  ؟

 

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم .

 

نمي خواهم از اين جا دست بردارم  !

تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است .

دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق

با اين مهر ، با اين ماه

با اين خاك با اين آب ...

پيوسته است .

 

مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست

توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست

هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .

 

جهان بيمار و رنجور است .

دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست

اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است .

 

نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم

 

خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم

چه فردائي ، چه دنيائي !

 جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ...

 

نمي خواهم بميرم ، اي خدا  !

اي آسمان  !

اي شب  !

نمي خواهم

نمي خواهم

نمي خواهم

مگر زور است ؟

 

( فریدون مشیری )
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 11:54  توسط ح/ث  | 

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی گردابم!

تو در کدام سحر٬ بر کدام اسب سفید؟

تو را کدام خدا؟

تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه٬ تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن٬ همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین٬ آه!

مدام پیش نگاهی٬ مدام پیش نگاه!

 

کدام نشانه  دویده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بینند٬

به رقص می آیند

سرود می خوانند!

چه آرزوی محالی ست زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو:

( فریدون مشیری )
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 11:20  توسط ح/ث  | 

کوچه

 

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

( فریدون مشیری )
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 11:18  توسط ح/ث  | 

فقير

 

اي بينوا ، كه فقر تو ، تنها گناه توست !
در گوشه اي بمير! كه اين راه ، راه توست

 

اين گونه گداخته ، جز داغ ننگ نيست
وين رخت پاره ، دشمن حال تباه توست

 

در كوچه هاي يخ زده ، بيمار و دربدر
جان مي دهي و مرگ تو تنها پناه توست

 

باور مكن كه در دل شان مي كند اثر
اين قصه هاي تلخ كه در اشك و آه توست

 

اينجا لباس فاخر و پول كلان بيار
تا بنگري كه چشم همه عذرخواه توست

 

در حيرتم كه از چه نگيرد درين بنا
اين شعله هاي خشم كه در هر نگاه توست !

 

(فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 11:15  توسط ح/ث  | 

 دریای نگاه

 

به چشمان پريرويان اين شهر

به صد اميد مي بستم نگاهي

مگر يك تن از اين ناآشنايان

مرا بخشد به شهر عشق راهي

 

به هر چشمي به اميدي كه اين اوست

نگاه بي قرارم خيره مي ماند

يكي هم، زينهمه نازآفرينان

اميدم را به چشمانم نمي خواند

 

غريبي بودم و گم كرده راهي

مرا با خود به هر سويي كشاندند

شنيدم بارها از رهگذاران

كه زير لب مرا ديوانه خواندند

 

ولي من، چشم اميدم نمي خفت

كه مرغي آشيان گم كرده بودم

زهر بام و دري سر مي كشيدم

به هر بوم و بري پر مي گشودم

 

اميد خسته ام از پاي ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز

رسيدم عاقبت آن جا كه او بود

 

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

ز خود بيگانه، از هستي رميده

از اين بي درد مردم، رو نهفته

شرنگ نااميدي ها چشيده

 

دل از بي همزباني ها فسرده

تن از نامهرباني ها فسرده

ز حسرت پاي در دامن كشيده

به خلوت، سر به زير بال برده

 

به خلوت، سر به زير بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بي زباني را گشودند

سكوت جاوداني را شكستند

 

مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد

كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟

چه گويم! از كه گويم! با كه گويم

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

 

به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه

به دريايي درافتد بيكرانه

لبي، از قطره آبي تر نكرده

خورد از موج وحشي تازيانه

 

مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد

مرا با عشق او تنها گذاريد

غريق لطف آن دريا نگاهم

مرا تنها به اين دريا سپاريد

(فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 11:15  توسط ح/ث  | 

من روز خویش را با آفتاب روی تو

کز مشرق خیال دمیده است

آغاز می کنم....

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال:

- که دستم به دست توست -

من جای راه رفتن

پرواز می کنم....!

( فریدون مشیری )
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 11:13  توسط ح/ث  | 

خواب و بیدار

گرچه با یادش همه شب تا سحرگاهان نیلی فام

بیدارم ، گاهگاهی نیز وقتی چشم بر هم می گذارم ،

خواب های روشنی دارم ،

عین هشیاری !

آنچنان روشن که من در خواب ،

دم به دم با خویش می گویم :

بیداری ست ، بیداری ست ، بیداری ؟

اینک اما در سحرگاهی ، چنین از روشنی سرشار

پیش چشم این همه بیدار

آیا خواب می بینم ؟

این منم همراه او ؟

بازو به بازو

مست مست از عشق ، از امید ؟

روی راهی تار و پودش نور ،

از این سوی دریا رفته تا دروازه خورشید ؟

ای زمان ، ای آسمان ، ای کوه ، ای دریا !

خواب یا بیدار ،

جاودانی باد این رویای رنگینم !

( فریدون مشیری )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 11:10  توسط ح/ث  | 

پیش چشم خسته من تا چشم یاری میکند دریاست !

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست !

در این ساحل که من افتاده ام خاموش !

غمم دریا ، دلم تنهاست ،

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !

خروش موج با من میکند نجوا !

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت !

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت !

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست

زپا این بند خونین برکنم نیست

امید آنکه جان خسته ام را

به آن نادیده ساحل افکنم نیست  . 

( فریدون مشیری )


چگونه ماهی خود را به آب می سپرد !

به دست موج خیالت سپرده ام جان را

فضای یاد تو در ذهن من چو دریایی است

بر آن شکفته هزاران هزار نیلوفر

درین بهشت برین چون نسیم میگذرم

چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟

(فریدون مشیری )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 11:10  توسط ح/ث  | 

ای عشق

 

اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را

اينگونه به خاك ره ميفكن ما را

ما در تو به چشم دوستي مي بينيم

اي دوست مبين به چشم دشمن ما را

(فریدون مشیری)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 11:10  توسط ح/ث  |